
هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم
چرا که می دانستم بی تو
در انتهای راه خبری نخواهد بود
من فقط از پایان تو می ترسم


پایان تو سر آغاز مرگ تدریجی من بود
و بستن دفتر شعرم برای همیشه
حال از تو میخواهم آغاز کنی ابتدا را
چون همان لحظه ای که تو را در زیر باران دیدم


به پایان راه نیندیشیدم
حال میخواهم آغاز کنی همان عشق را آغاز کنی
همان پرواز را آغاز کنی
از لحظه ی شروع لحظه سلام و درود


از لحظه تلاقی دو نگاه در زیر باران شروع کنی
و چون من به پایان راه نیندیشی
که اندیشیدن به پایان راه
شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت


+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 12:25 توسط دو دوست خوب
|