
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟
عشق فقط ميگه: تو مال مني .
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟
فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟
فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟
فقط ميگه: هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري؟
فقط ميگه:
دوست دارم

آنگاه که با توام
آن گاه که با توام
چو گلی هستم که گلبرگ های زندگی را شکوفا میکند
آن گاه که با توام
چون امواج دریا هستم
که توفنده و سر کش بر ساحل میکوبند .
آن گاه که با توام
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.
این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است .
شاید واژه ی عشق را ساخته اند
تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.
اما باز هم این واژه کافی نیست
با این همه چون هنوز بهترین است
بگزار بگویم و باز بگویم که عاشقتم عاشقتم عاشقتم.....

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 21:35 توسط دو دوست خوب
|

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است


قسم خورده بودم هرگز خود را فراموش مکنم 
عهد بسته بودم که تنها خود را به خاطر خود دوست داشته باشم

چشمان خویش را در برابر هیچ چشم دیگری نگشایم وتنها با خود اندیشه کنم

اما افسوس که تو آمدی وسوگند مرا شکستی

چشمانم را در برابر چشمانت گشودم عهد خویش را فراموش کردم

وخود را به خاطر تو فراموش کردم باخود اندیشیدم فقط برای تو

نمیدانی با من چه کردی سراسر وجودم را از من گرفتی
دیگر توانی برایم نمانده جز تنها عشق ابدی تو

آمدی وبا آمدنت برای همیشه شکستم صدایم زدی وهمراه صدایت درخود محوشدم

باورم باورتو بود وبودنم بودن تو
مجنون وار دوستت دارم

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 14:56 توسط دو دوست خوب
|
سلام به دوست های خوبی که تا حالا با ما همراه بودید
من قرار بود به خاطر مسائلی یک هفته نیام
بعد خواستم که هیچ وقت نیام
اما بعضی چیز ها دست خود آدم نیست
خب باید با خوبی ها و بعدی ها بسوزیم و بسازیم چاره نیست
این وب دیگه معلوم نیست چه زمانی آپ بشه اما تا چند روز دیگه یا شاید
همین امروز با وب شخصی خودم بیام
خوشحال میشم باز هم در این مسیر همراهیم کنید
زود میام
تنهام نزارید
http://www.o0maryampaeize0o.blogfa.com/
این هم وب من
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 15:26 توسط دو دوست خوب
|
الهی کسی که مرا از چشم تو انداخت از چشم خدا بیفتد
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 13:3 توسط دو دوست خوب
|

هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم
چرا که می دانستم بی تو
در انتهای راه خبری نخواهد بود
من فقط از پایان تو می ترسم


پایان تو سر آغاز مرگ تدریجی من بود
و بستن دفتر شعرم برای همیشه
حال از تو میخواهم آغاز کنی ابتدا را
چون همان لحظه ای که تو را در زیر باران دیدم


به پایان راه نیندیشیدم
حال میخواهم آغاز کنی همان عشق را آغاز کنی
همان پرواز را آغاز کنی
از لحظه ی شروع لحظه سلام و درود


از لحظه تلاقی دو نگاه در زیر باران شروع کنی
و چون من به پایان راه نیندیشی
که اندیشیدن به پایان راه
شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت


+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 12:25 توسط دو دوست خوب
|

حس خشم تو ميان دل من گم شده است باز زيبا نکند سوتفاهم شده است
باز زيبا نكند عاشقي مريم تو بازي و دستخوش تهمت مردم شده است
باز زيبا نكند حرف جديدي زده اند صحبت سيب و يا صحبت گندم شده است
من ديوانه دلم تنگه تو بود وديدم دل زيباي گلم غرق تلاطم شده است
سرنوشت همه غرق عطش و ابهام است بد زماني است گلم قحط تبسم شده است
جرم من چيست بگو معجزه ي ماه بهشت باز در ذهن قشنگت چه تجسم شده است
قهر كردي گل من چشم ولي حق با توست هر زماني صحبت از حق تقدم شده است
آخر شعر بيا لطف كن و زيبا شو اسمت انگار ميان غضبت گم شده است
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 12:21 توسط دو دوست خوب
|
وقتی نگاهت را پنهان میکنی
وقتی شانه هایت بی هوا می لرزند
و صدایت آرامش شبانه ستاره ها می شود
می دانم نگرانی
نکند این دلتنگی مرا از پای در آورد

شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 10:24 توسط دو دوست خوب
|
سلام عزیران مرسی که به ما سر زدین برای حمایت از ما اگه قابل
بدونین
به قسمت سمت چپ وبلاگ نگاه کنین.واقعا عالیه طراحی وبلاگ
بصورت
کاملا پیشرفته و رایگان رایگاااااااان.حتما کلیک کنین و استفاده کنین و
از دست ندین.
خیلی ممنون دوستای گلم.که با رفتن به اونجا از ما حمایت کردین
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 22:42 توسط دو دوست خوب
|

خدایا به حرفاش گوش نده اون الان نمیفهمه چی میگه از دست من
ناراحت شده.میدونم همه تقصیرا گردن من ولی چیکار میکردم؟
باید میدیدم که واقعا دوسم داره یا نه.خدا جونم مواظبش باش نمیتونم
ببینم کاریش بشه اگه قراره خدایی نکرده براش اتفاقی بیوفته
من حاضر هر چقدر عمر میکنم ازم بگیری و بزاری اون زندگیشو بکنه.
خدا جونم خیلی راحت میتونی خواسته ای که برا تو خیلی کوچیکه را
انجام بدی.به خودت قسم جبران میکنم قول میدم.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 18:51 توسط دو دوست خوب
|
خدا
خدا صدامو می شنوی
می دونم الان داری نگام میکنی
می خوام بگم دیگه بسته
دیگه همین قدر که زندگی کردم بسته
می خوام بیام پیشت
اینجا کسی معنی عشقو نمی دونه
اینجا عشقو با چیزایی مقایسه میکنن که به اندازه سوراخ سوزنی ارزش ندارن
دیگه خستم .. خستم از این زندگی
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 15:34 توسط دو دوست خوب
|

سلام ای نازنین باز نامه دارم
نمیره قصه ی عشقت ز یادم
گذاشتی عمرتو پای دل من
نشستی پایه حرف های دل من
نرنجیدی تو از امروزو فردام
نترسیدی که من این سوی دنیام
منو شرمنده کردی با محبت
که دیدار تو اسمش شد زیارت

خیلی دوست دارم گلم
فدات بشم
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 17:49 توسط دو دوست خوب
|